بیایید صادق باشیم

 

  بیایید صادق باشیم

کشیشی سوار هواپیما شد.  کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او می‎رفت تا در کنفرانس دیگری

شرکت کند؛ می‎رفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار

سازد.  در جای خویش قرار گرفت.  اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به

نظر نمی‎رسید.  مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.

 

ادامه نوشته

چای

      چای

چای که به زبان انگلیسی TEA و چینی TAY یا CHAI نامیده می شود ، به صورت درخت یا

درختچه و مخصوص مناطق استوایی و اطراف آن است . بوته چای دارای برگهای ساده ، غالباً

 پایا ، متناوب و گل هایی معمولا نر - ماده و منظم است .

ادامه نوشته

گیاه زنجبیل و اثرات درمانی آن

 

گیاه زنجبیل و اثرات درمانی آن

 تاریخچه زنجبیل و منشأ این گیاه :

ریشه لغت زنجبیل از کلمه سانسکریت  " استرنگاورا " گرفته شده که به معنای بدن شبیه به شاخ

است ، مثل شاخ گوزن . زنجبیل در علوم پزشکی چین برای قرن های بسیار زیادی اهمیت داشته

 و همچنین نام این گیاه در قرآن هم آمده است که نشان دهنده این است که این گیاه در کشورهای

عربی ۶۵۰ سال قبل از میلاد شناخته شده بوده و همچنین زنجبیل یکی از ادویه های شناخته شده

ادامه نوشته

فواید فلفل سبز

فواید فلفل سبز

فلفل سبز از نظر طبیعت طبق نظر حكمای طب سنتی گرم و خشك است از نظر خواص معتقدند

 كه بادها و گازها ی غلیظ را تحلیل می برد و گرفتگی ها و انسداد راباز میكند و اگر با عسل

خورده شود محرك نیروی جنسی است. درد دندان را تسكین می هد. برای حلق مضر است. از این

نظر باید با عناب خورده شود مقدار خوراك از گوشت غلاف آن تا ۷ گرم است و تخم ان خیلی

گرمتر از گوشت ان است. اگر ماهی را با آن بپزند ضررهای ماهی را رفع می كند.

ادامه نوشته

خلاق

 

خلاقیت

وقتی می‎گوییم خلاق باش، منظورمان این نیست كه همگی بروید و

نقاشان و شاعران بزرگی شوید. صرفاً منظورمان این است كه اجازه

دهی زندگی‎ات یك تابلوی نقاشی، یك غزل باشد. این را آویزه‎ی گوش

كن، و گرنه نفس تو را به مخمصه می‎اندازد.

چگونه از طریق مصرف موادغذایی با استرس مبارزه كنیم؟

 

چگونه از طریق مصرف موادغذایی با استرس مبارزه كنیم؟

ادامه نوشته

چنــد قـانـون آداب معـاشرت

 

چنــد قـانـون آداب معـاشرت

ادامه نوشته

در کوی نیک نامان

 

در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند

گر تو نمی پسندی تغییر ده فضا رو

دنیا رو بـا همـه خوب و بــدش

با همــــــه زنـدونیـــای ابــدش

پشت سـر گذاشتنــو رها شــدن

رفتنو سـری تــوی سـرا شــدن

واسشون تو بند دنیـا جا نبـود

دنیـا که جـای پرنـده هـــا نبـود

پشت سر گذشته های بی هدف

پیش رو لشکـر آرزو به صف

تو بهشـــت آرزو گـم نشـــــدن

آدم حســــرت گنــــدم نشــــدن

وقتی مونـــدن تو غبار زندگی

پر کشیـــدن از حصار زندگی

زنده موندن واسشون بهونه بود

زندگـی بــازی بچــه گـونـه بود

یه صدا می خوندشون سمت خدا

بـا سـکوتشــون رسیــدن به صدا

 

ارزش غذایی

 

مطمئنا برای شما، بورانی و به‌خصوص بورانی اسفناج، غریبه نیست.آیا

از ارزش غذایی آن اطلاعی دارید؟

ادامه نوشته

دوستت دارم

 

    دوستت دارم

مرا صد بار اگر از خود برانی دوستت دارم

به زندان خیالت هم اگر من را کشانی دوستت دارم

به پیش خلق گر نتوان حدیث عشق را گفتن

درون سینه تنگم نهانی دوستت دارم

چه حاصل از جفا کردن چه سود از قهر ورزیدن

مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم

 

کتابخانه

 

ساختمان کتابخانه  یک شهر قدیمی  شده بود و تعمیر آن نیز فایده ای نداشت . قرار بر این شد

کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال

میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند .

یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتابخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار واحد

پول بپردازد تا این کار را انجام خواهد داد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی

کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین

فرهنگی و مادی متوجه کتابخانه می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید .

روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده

رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است .

رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان

پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم. روز دیگر،در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها

آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای

کتابخانه  را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند .

 فکر خردمندانه و افراد فداکار میتواند در مواقع اضطرای به کمک ما برسد . 

 

ارزیابی از عملکرد

ارزیابی از عملکرد

پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و

بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به

گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.

پسرك پرسيد: خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط

خانه تان را به من بسپاريد؟

زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد !

پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام

خواهم داد! زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.

پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده رو و جدول

جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه

زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.

مجددا زن پاسخش منفي بود. پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت،

گوشي را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به

سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه

روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.

پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم.

من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند . 

آيا ما هم ميتوانيم چنين خود ارزيابي از كار خود داشته باشيم؟

 

یک راهب و یک درويش

 

یک راهب و یک درويش

یک راهب و یک درويش كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و

از ديري به دير ديگر سفر مي كردند، سر راه خود دختري را ديدند در

كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد.. وقتي آن دو

نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. درويش بلا

درنگ دخترك رابرداشت و از رودخانه گذراند. دخترك رفت و آن دو به

راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در

همين هنگام راهب كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به همراه خود

گفت:«دوست عزيز! ما  نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس با جنس

لطيف برخلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك

را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.»

درويش با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد: « من دخترك را

همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني.»

 

نه شیر شتر نه دیدار عرب

 

نه شیر شتر نه دیدار عرب

در روز گاران گذشته مرد عربی که در بیابان زندگی می کرد با یک مرد شهری دوست شد.هر

وقت بیابان نشین به شهر می آمد به دوست سر می زد و حال و احوالی می پرسید.مرد عرب برای

 این که دست خالی نرودهر بار کوزه ای شیر شتر برای دوستش میبرد.مرد شهری هم به شیر شتر

علاقه ی زیادی بیدا کرده بود.مرد بیابان نشین حد اقل ماهی یک بار به شهر می آمد اما ناگهان

اتفاقی افتاد که نتوانست دو-سه ماه به شهر برود .مرد عرب خیلی دلش میخواست به شهر برود دوست شهریش هم دلش هم برای او و هم برای شیر شتر تنگ شده بود.

بعد از چند ماه مرد شهری هدیه ای گرفت و راه بیابان را در پیش گرفت .اما هوا دگرگون شد. ابتدا

باد ملایمی وزید اما هی بر سرعتش افزوده می شد. او گرفتار طوفان شن شد . به خودش امید داد :

به زودی به دوستم می رسم . استراحت می کنم و شیر شتر می نوشم .

اما طوفان شدید تر شدو از طرف دیگر چند راهزن به او حمله کردندو تمام مال و اموالش را

سرقت کردند.مرد شهری بیاده راه افتاد اما نه به طرف بیابان بلکه به سمت شهر.در راه با خودش

گفت: نه شیر شتر را خواستیم نه دیدار عرب را.

از آن به بعد کسی که راه رسیدن به هدفش را دشوار ببیند و از نیمه ی راه باز گردد میگویند :

 نه شیر شتر نه دیدار عرب.

اندیشه

 

 

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با

افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری . 

بين تو و خدايت فاصله است؟

 

بين تو و خدايت فاصله است؟

مجنون هنگام راه رفتن كسي را به جز ليلي نمي ديد. روزي شخصي در

حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين كه متوجه شود از بين

او و مهرش عبور كرد. مرد نمازش را قطع كرد و داد زد هي چرا بين

من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت: من كه عاشق ليلي

هستم تورا نديدم تو كه عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي كه من بين

تو و خدايت فاصله انداختم؟

 

دانشگاه هاروارد

 دانشگاه هاروارد 

خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ

قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند.

منشي فوراً متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به

 

آرامي گفت: «مايل هستيم رييس را ببينيم.» منشي با بي حوصلگي گفت: «ايشان امروز گرفتارند.»

خانم جواب داد: « ما منتظر خواهيم شد.» منشي ساعتها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و

پي کارشان بروند. اما اين طور نشد. منشي که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصميم گرفت برای

ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و از دل رضایت

نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اينکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواري دست دوز و کهنه وارد

دفترش شده، خوشش نمي آمد.

خانم به او گفت: «ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اما حدود يک سال پيش

در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم.»

رييس با غيظ گفت :« خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد، بنايي برپا کنيم....»

خانم به سرعت توضيح داد: «آه... نه....  نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد

بدهيم.»

 رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «يک ساختمان! مي دانيد

 هزينه ي يک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت و نيم ميليون دلار است.»

خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و

آرام گفت: «آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم؟»

شوهرش سر تکان داد. رييس سردرگم بود. آقا و خانمِ "ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي کاليفرنيا شدند، يعني جايي که

دانشگاهي ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:

 

نمک شناس!!!

 

نمک شناس!!!

او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشكيل داده بودند.
روزى باهم نشسته بودند و گپ مى زدند.
در حين صحبتهاشان گفتند: چرا ما هميشه با فقرا و آدمهايى معمولى سر و كار داريم و قوت لا يموت آنها را از چنگشان بيرون مى آوريم ، بيايد اين بار خود را به خزانه سلطان بزنيم كه تا آخر عمر برايمان بس باشد.


البته دسترسى به خزانه سلطان هم كار آسانى نبود. آنها تمامى راهها و احتمالات ممكن را بررسى كردند، اين كار مدتى فكر و ذكر آنها را مشغول كرده بود، تا سرانجام بهترين راه ممكن را پيدا كردند و خود را به خزانه رسانيدند.


خزانه مملو از پول و جواهرات قيمتى و ... بود.
آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلا جات و عتيقه جات در كوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در اين هنگام چشم سر كرده باند به شى ء درخشنده و سفيدى افتاد، گمان كرد گوهر شب چراغ است ، نزديكش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمك است ، بسيار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پيشانى زد بطورى كه رفقايش متوجه او شدند و خيال كردند اتفاقى پيش آمد يا نگهبانان خزانه با خبر شدند.


ادامه نوشته

شاگرد و راهب پیر هندو

 

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش یه درس بیاد

موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ،

بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او

خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از

آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .

استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "

شاگرد پاسخ داد :" بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "

پیرهندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه .

رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل

دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و

ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر

کشید .

استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : "

کاملا معمولی بود . "

پیرهندو گفت :

 " رنجها و سختی هائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه

همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه

بزرگتر و وسیع تر بشه ، میتو نه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی

تحمل کنه، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب ."

 

هدایت

 

روی جاده نمناک - سروده زیبایی از مهدی اخوان ثالث در رثای هدایت (از این اوستا- ۱۳۴۰)

روی جاده نمناک عنوان نوشته ای از هدایت می باشد در سالهای ۱۳۱۰-۱۳۰۵ که مفقود گردیده است.

 اگر چه حالیا دیری ست کان بی کاروان کولی

 از این دشت غبار آلوده کوچیده ست،

 و طرف دامن از این خاک دامنگیر برچیده ست ؛

 هنوز از خویش پرسم گاه :  آه

 چه می دیده ست آن غمناک ، روی جاده ی نمناک؟

 زنی گم کرده ، بوئی آشنا ، و آزار دلخواهی ؟

 سگی ناگاه دیگر بار

 وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او

 چنان چون پار یا پیرار ؟

 سیه روزی خزیده در حصاری سرخ ؟

 اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر

 به تلخی باخته دار و ندار زندگی را در قماری سرخ ؟

 و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش

 هزاران قطره خون بر خاک روی جاده ی نمناک؟

 چه نجوا داشته با خویش ؟

 پیامی دیگر از تاریک خون دلمرده ی سودازده ، کافکا ؟

 -(درفش قهر ، 

نمای انتقام ذلت عرق یهودی از نظام دهر ،

 لجن در لج ، لج اندر خون و خون در زهر .) –

 همه خشم و همه نفرین ، همه درد و همه دشنام ؟

 درود دیگری بر هوش جاوید قرون و حیرت عصیانی اعصار

 ابر رند همه آفاق ، مست راستین خیام ؟

 تفوی دیگری بر عهد و هنجار عرب ، یا باز

 تفی دیگر به ریش عرش و بر آئین این ایام ؟

 چه نقشی می زده ست آن خوب

 به مهر و مردمی یا خشم یا نفرت ؟

به شوق و شور یا حسرت ؟

دگر بر خاک یا افلاک روی جاده ی نمناک؟

دگر ره مانده تنها با غمش در پیش آیینه

مگر ، آن نازنین عیار وش لوطی ؟

شکایت می کند زان عشق نافرجام دیرینه ،

 وز او پنهان ، به خاطر می سپارد گفته اش طوطی ؟

 کدامین شهسوار باستان می تاخته چالاک

 فکنده صید بر فتراک روی جاده ی نمناک ؟

هزاران سایه جنبد باغ را ، چون باد بر خیزد

گهی چونان ، گهی چونین .

که می داند چه می دیده ست آن غمگین ؟

دگر دیری ست کز ، این منزل ناپاک کوچیده ست

و طرف دامن از این خاک برچیده ست .

ولی من نیک می دانم ،

چو نقش روز روشن ، بر جبین غیب می خوانم ,

که او هر نقش می بسته ست ، یا هر جلوه می دیده ست ،

نمی دیده ست چون خود پاک ، روی جاده ی نمناک .

               

       مهدی اخوان ثالث               

  تهران ، اردیبهشت ماه یکهزارو سیصدو چهل

 

 

 فقر

 

             فقر

 

ميخواهم  بگويم ......

فقر ، همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست .....

فقر ، عرياني  هم  نيست ......

فقر ،  گاهي زير شمش هاي طلا خود را پنهان ميكند .........

فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ، ولي  ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست  .......

فقر ، ذهن ها را مبتلا ميكند .....

فقر ، بشكه هاي نفت را در عربستان ، تا  ته  سر ميكشد .....

فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ،  همه جا سر ميكشد ........

     فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ..

  فقر ، روز را  " بي انديشه"   سر كردن است ...   

 

 

 

 

طمع

 

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که

نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را

مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در

صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به

او بدهد.

وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از

افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم

باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد. عازم دیار خود می شود در

نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم

سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به

وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده

شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری

وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان

به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا

کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی

من را بکش. خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده

قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: "

کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر

شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری" !!!!

 

سه پرسش سقراط

 

 

به اميد اينكه همگي به اين پند حكيمانه سقراط پايبندي نشان دهيم

سه پرسش سقراط

هر زمان شايعه اي روشنيديدو يا خواستيد شايعه اي را تکرار کنيد اين

فلسفه را در ذهن خود داشته باشيد!

در يونان باستان سقراط به دليل خرد و درايت فراوانش مورد ستايش بود.

روزي فيلسوف بزرگي که از آشنايان سقراط بود،با هيجان نزد او آمد و

گفت:سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟

سقراط پاسخ داد:"لحظه اي صبر کن.قبل از اينکه به من چيزي بگويي از

تومي خواهم آزمون کوچکي را که نامش سه پرسش است پاسخ

دهي."مرد پرسيد:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست است.قبل از اينکه

راجع به شاگردم بامن صحبت کني،لحظه اي آنچه را که قصدگفتنش را

داري امتحان کنيم.

اولين پرسش حقيقت است.کاملا مطمئني که آنچه را که مي خواهي به من

بگويي حقيقت دارد؟مرد جواب داد:"نه،فقط در موردش شنيده ام."سقراط

گفت:"بسيار خوب،پس واقعا نميداني که خبردرست است يا نادرست.

حالا بيا پرسش دوم را بگويم،"پرسش خوبي"آنچه را که در موردشاگردم

مي خواهي به من بگويي خبرخوبياست؟"مردپاسخ

داد:"نه،برعکس…"سقراط ادامه داد:"پس مي خواهي خبري بد در مورد

شاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟"مردکمي دستپاچه

شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد:"و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که مي

خواهي در مورد شاگردم به من بگويي برايم سودمند است؟"مرد پاسخ

داد:" نه ، واقعا…"سقراط نتيجه گيري کرد:"اگرمي خواهي به من چيزي

رابگويي که نه حقيقت داردونه خوب است و نه حتي سودمند است پس

چرا اصلا آن رابه من مي گويي؟

 

 

 

کفن دزد

 

 

          کفن دزد

 

آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر

خویش را فراخواند ،  به نزد پدر رفت گفت ای پدر

امرت چیست ؟ پدر گفت ، پسرم من تمام عمر به کفن

دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود

اکنون که در بستر مرگم و فرشتهء مرگ را  نزدیک

حس میکنم بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی

میکند.از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق

مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند. ..


پسر گفت ای پدر چنان کنم که میخواهی و از این پس

مرد و زن را به دعایت مشغول سازم ‫پدر همان دم جان

به جان آفرین تسلیم کرد.‫از فردا پسر شغل پدر پیشه

کرد با این تفاوت که کفن از  مردگان خلایق می دزدید

و چوبی در شکم آن مردگان فرو مینمود وازآن پس

خلایق میگفتند خدا کفن دزد اول را بیامرزد که فقط

میدزدید وچنین بر مردگان ما روا نمیداشت.

 

 

ناصر خسرو

 

ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود. شبی میهمان شبانی

شد در روستای کوچکی در نزدیکی شهری.

نیمه‌های شب صدای فریاد  و ناله شنید. برخاست و از خانه بیرون آمد.

صدای فریاد و ناله‌های دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش

می‌رسید.



ادامه نوشته

قلم وکلنگ

 

 قلم وکلنگ

قلمي از قلمدان قاضي افتاد. شخصي که آنجا حضور داشت گفت: جناب

قاضي کلنگ  خود را برداريد  قاضي خشمگين پاسخ داد: مردک اين قلم

است نه کلنگ. تو هنوز کلنگ و قلم را  از هم باز نشناسي؟

مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با همآن ويران کردي 

 

آيا مردم قابليت انتخاب صحيح را دارند؟

                             

 

آيا مردم قابليت انتخاب صحيح را دارند؟

 

خرد جمعي بر باهوشترين فرد و يا افراد همان جمع برتري دارد!

در يک روز پائيزي در سال ١٩٠۶ دانشمند انگليسي "فرانسيس گالتون" (Francis Galton)

خانه خود را در شهر پليموت به مقصد يک بازار مکاره در خارج شهر ترک نمود.

 گالتون ٨۵ ساله آثار کهولت را رفته رفته در خود احساس مي نمود اما هنوز از ذهني خلاق و

کنجکاو برخوردار بود چيزيکه در طول عمرش به وي کمک کرده بود به شهرت دست يابد. دليل

شهرت وي يافته هاي او در زمينه وراثت بود که موافقان و مخالفان سرسختي داشت.

در آن روز خاص گالتون مي خواست در مورد احشام مطالعه کند. مقصد گالتون بازار مکاره

ساليانه اي بود در غرب انگلستان، جائيکه زارعين احشام خود را اعم از گوسفند و اسب و خوک و

غيره براي ارزشيابي و قيمت گذاري به آنجا مي آوردند.

 

ادامه نوشته

  یک داستان

 

        یک داستان

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!

آدمی

 

آدمی  اگر پيامبر هم باشد از زبان مردم آسوده  نيست، زيرا:

اگر بسيار كار كند، می‌گويند احمق است!

اگر كم كار كند، می‌گويند تنبل است!

اگر بخشش كند، مي‌گويند افراط مي‌كند!

اگر جمعگرا باشد، می‌گويند  بخيل است!

اگر ساكت و خاموش باشد می‌گويند لال است!

اگر زبان‌آوری كند، می‌گويند ورّاج و پرگوست!

اگر روزه برآرد و شب‌ها نماز بخواند می‌گويند رياكاراست!

و اگر نكند میگويند  كافراست و بی‌دين!

لذا نبايد بر حمد و  ثنای مردم اعتنا كرد

و جز از خداوند، نبايد ازكسی ترسيد. 

پس  آنچه باشید که دوست دارید.

شاد باشید.

مهم نیست که این شادی چگونه قضاوت شود.

 

 

 

تنهائی

 

        تنهائی

در نهان به آنانی دل می بندیم که  دوست مان ندارند!!!...

و آشکارا  ازآنانی که دوست مان دارند غافلیم!!!...

شاید این است دلیل تنهائی ما...

 

                دکتر علی شریعتی