ذهن انسان احمق مانند مردمك چشم است

 

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش  یه درس به یاد

موندنی بده راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد

یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست

اون آب رو سر بکشه .

 

شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم

بزحمت .

استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "

شاگرد پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "

پیر هندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی

کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو

داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست

شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان

رو سر کشید .

استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : "

کاملا معمولی بود . " پیر هندو گفت : " رنجها و سختیهائی که انسان در

طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و

قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون

همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا

باشی تا یه لیوان آب" 


جمله روز :  ذهن انسان احمق مانند مردمك چشم است!!! هر چقدر
 
بیشتر نور بتابانی .....تنگ تر می شود!!!

یادمون باشه که شکست هرگز وجود ندارد

 

 یادمون باشه که شکست هرگز وجود ندارد


دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
 

                    شکست وجود ندارد                                           

جك از يک مزرعه‌دار در تکزاس يک الاغ خريد به قيمت ۱۰۰ دلار.

قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحويل

بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ جك آمد و گفت: «متأسفم جوون.

خبر بدي برات دارم. الاغه مرد.»

جك جواب داد: «ايرادي نداره. همون پولم رو پس بده.»

مزرعه‌دار گفت: «نمي‌شه. آخه همه پول رو خرج کردم..»

جك گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»

مزرعه‌دار گفت: «مي‌خواي باهاش چي کار کني؟»

جك گفت: «مي‌خوام باهاش قرعه‌کشي برگزار کنم.»

مزرعه‌دار گفت: «نمي‌شه که يه الاغ مرده رو به قرعه‌کشي گذاشت!»

جك گفت: «معلومه که مي‌تونم. حالا ببين. فقط به کسي نمي‌گم که الاغ

مرده است.»

يک ماه بعد مزرعه‌دار جك رو ديد و پرسيد: «از اون الاغ مرده چه

خبر؟»

جك گفت: «به قرعه‌کشي گذاشتمش. ۵۰۰ تا بليت ۲ دلاري فروختم و ۹۹۸ دلار سود کردم.» 


مزرعه‌دار پرسيد: «هيچ کس هم شکايتي نکرد؟»

جك گفت: «فقط هموني که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس

دادم.»

هميشه در هر شكستي يك فرصت جهت بهره‌برداري هست.
 

 

 

 

غوغای ستارگان

 

امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم، رازی باشد با ستارگان
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم


از شادی پر گیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمان ها ، غوغا فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم


امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم
با ماه و پروین سخنی گویم، وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها، می کاهم از غمها
ماه و زهره را به طرب آرم،از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لب ها، نغمه ای بر لب ها
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم


امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم، رازی باشد با ستارگان
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم

 

تمنای وصال

  

 تمنای وصال

 
تا كي به تمناي وصال تو يگانه
اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه

خواهد به سرآید غم هجــران تــو يـا نــه
اي تيـر غمـــت را دل عشــاق نشانــه
جمعي به تو مشغول تو غايب زميانه

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان ديد
پروانه در آتش شد و اسرار عيان ديد

عارف,صفت وصف تو در پیر و جوان دیــد
يعني همه جا عكس رخ يار توان ديد
ديوانه نیم, من, كه روم خانه به خانه

هر در كه زنم,صاحب آن خانه تويي,تو
هرجا كه روم, پرتو كاشانه,تويي, تو

در ميكده و ديـر كه جانانــه تــوي,تــو
مقصودمن از كعبه و بتخانه تويي, تو
مقصود تویی, کعبه و بتخانه بهانه
 
شعراز : شیخ بهایی

 

 رفتم که رفتم

 

از برت دامن کشان ، رفتم ای نامهربان

از من آزرده دل ، کی دگر بینی نشان

رفتم که رفتم ، رفتم که رفتم

از برت دامن کشان ، رفتم ای نامهربان

از من آزرده دل ، کی دگر بینی نشان

رفتم که رفتم ، رفتم که رفتم

از من دیوانه بگذر ، بگذر ای جانانه بگذر

هر چه بودی ، هر چه بودم ، بی خبر رفتم که رفتم

رفتم که رفتم

شمع بزم دیگران شو ، جام دست این و آن شو

هر چه بودی ، هر چه بودم ، بی وفا رفتم که رفتم

رفتم که رفتم

بعد از این

بعد از این کن فراموشم که رفتم

دیگر از دست تو می نمی نوشم که مستم

با دل دیر آشنا ، گشتم از دامت راه

بی وفا ، بی وفا ، بی وفا رفتم که رفتم

رفتم که رفتم

بعد از این

بعد از این کن فراموشم که رفتم

دیگر از دست تو می نمی نوشم که مستم

با دل دیر آشنا ، گشتم از دامت راه

بی وفا ، بی وفا ، بی وفا رفتم که رفتم

رفتم که رفتم

 شعر از : معینی کرمانشاهی

 

مرو ای دوست

 

مرو ای دوست مرو ای دوست

مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو

به گل روی تو

مروای دوست مرو ای دوست

بنشین با من و دل بنشین تا برسم مگر

به شب موی تو

تو نباشی چه امیدی به دل خسته من

تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم

با غم تو

 

مروای دوست مرو ای دوست

مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو

به گل روی تو

بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل

بنشین تا برسم مگر به شب موی تو

تو نباشی چه امیدی به دل خسته من

تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم

با غم تو

چه کنم با دل تنها که نشد باور من

تو و ویرانی خاموشی کوهم اگرچه کنم با غم تو

 

چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل

چه کنم با این درد دل من ای دل من

چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل

چه کنم با این درد دل من ای دل من

چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل

چه کنم با این درد دل من ای دل من

چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل

چه کنم با این درد دل من ای دل م

چه کنم…

شعر از: اهورا ایمان

 

داوری نیک از بد

 

 داوری نیک از بد

 انسان ها به شیوه هندیان بر سطح زمین راه می روند.

با یک سبد در جلو ویک سبد در پشت.

در سبد جلو، صفات نیک خود را می گذاریم و در سبد پشتی، عیب

های خود را نگه می داریم.

به همین دلیل در طول روزهای زندگی خود، چشمان خود را برصفات

نیک خود می دوزیم وفشارها را درسینه مان حبس می کنیم.

در همین زمان بی رحمانه، در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما

حرکت می کند، تمامی عیوب او را می بینیم .

بدین گونه است که در باره خود بهتر از او داوری می کنیم، بی آن که

بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود به ما

با همین شیوه می اندیشد.

از : پائولو کوئیلو

 

 

امنیت در دستگاه دیوانی!

 

 امنیت در دستگاه دیوانی !
 

روزی مردی پیش قاضی آمده و گفت : ای قاضی نگهبان دروازه شهر هر بار که من وارد و یا

خارج می شوم مرا به تمسخر می گیرد و در مقابل حتی نزدیکانم دشنامم می دهد . قاضی پرسید

چرا ؟ این رفتار را می کند مگر تو چه کرده ایی آن مرد گفت : هیچ ، خود در شگفتم چرا با من

چنین می کند.

قاضی گفت بیا برویم و خود با لباسی پوشیده در پشت سر شاکی به راه افتاده و به او گفت به

دروازه شو تا ببینم این نگهبان چگونه است . به دروازه که رسیدند نگهبان پوز خندی زد و

شروع کرد به دشنام گویی و تمسخر آن مرد بیچاره . قاضی صورت خویش را از زیر نقاب

بیرون آورد و گفت مردک مگر مریضی که با رهگذران اینچنین می کنی سپس دستور داد او را

گرفته و محبس برده و بر کف پایش ۵۰ ضربه شلاق بزنند .

سه روز بعد دستور داد نگهبان را بیاورند و رو کرد به او و گفت مشکل تو با این مرد در چه

بود که هر بار او را می دیدی دیوانه میشدی و چنین می گفتی .

مرد گفت : هیچ

قاضی پرسید پس چرا در میان این همه آدم به او می گفتی ؟

گفت : چون می پنداشتم این حق را دارم که با مردم چنین کنم اما هر ضربه شلاق به یادم آورد

که باید پا از گلیم خود بیرون نگذارم .

قاضی گفت : عجیب است با این که به تو بدی نکرده بود تو به او می تاختی ؟ چون فکر می

کردی این حق را داری !؟

آن مرد گفت سالها به مردم به مانند زیر دست می نگریستم فکر می کردم چون مواجب بگیر

سلطانم پس دیگران از من پایین تر هستند . این شد که کم کم به عابرین آن طور برخورد می

کردم که دوست داشتم .

ادامه نوشته

بنده نواز

بنده نواز

یه شهر سبز دلنواز دامنت کوه و دشت ناز بگی نگی رو به

فراز اون طرف پل نیاز تو کوچه سوز و گداز بنبست راز

محله بنده نواز

آی قبیله خداتون عاشقه

داغ عاشقی شقایقه

زن و عطر و نماز حقایقه

راز عاشقای صادقه

روی دریای خون یه قایقه

بن بست راز محله ی بنده نواز

از بام هوی در باد

کاشانه ام افتاد

عاشق شدم و مجنون

دل خانه ات آباد

ای زلف سیاهت شب

مات رخ ماهت شب

عشق تو به بادم داد

دل خانه ات آباد

 

فردا مال ماست

 

با من از سايه نگو خورشيد فردا مال ماست

تو كه باورم كني ، عشق يه دنيا مال ماست

شب نگو ، شكوه نگو ، قلب ستاره روشنه

غم نگو ، غصه نگو ، وقتي دلت پيش منه

دست به دست من بده ، پا به پاي من بيا

بخون امروز مال عشق ، بگو فردا مال ماست

دست به دست من بده ، پا به پاي من بيا

بخون امروز مال عشق ، بگو فردا مال ماست



تازه شو مثل ترانه تازه شو

پر آوازت و آسمون بده

فرصت گفتنو از خودت نگير

واژه هاي خسته رو امون بده

بگو از روشن بارون خدا

بگو از سبزي خاك و خاطره

از نسيم نفس سنگ و درخت

بگو از شبنم پشت پنجره

دست به دست من بده

پا به پاي من بيا

بخون امروز مال عشق

بگو فردا مال ماست

دست به دست من بده

پا به پاي من بيا

بخون امروز مال عشق

بگو فردا مال ماست

فردا مال ماست


با من از سايه نگو خورشيد فردا مال ماست

تو كه باورم كني

عشق يه دنيا مال ماست

شب نگو ، شكوه نگو

قلب ستاره روشنه

غم نگو ، غصه نگو

وقتي دلت پيش منه

دست به دست من بده

پا به پاي من بيا

بخون امروز مال عشق

بگو فردا مال ماست

دست به دست من بده

پا به پاي من بيا

بخون امروز مال عشق

بگو فردا مال ماست

 

یک راه دو سرنوشت

 

فاصله ها فاصله ها فاصله ها رو خط زدم

اما هنوز اول راه، اما هنوز مرددم

فاصله ها رو خط زدم، برای هم خطر شدن

به شوق راهی شدن و به عشق همسفر شدن

اما هنوز اول راه، اول سرگردونیم

آخر بی پناهی و اول بی نشونیم

اول بی نشونیم، وقتی به هم نمی رسیم

وقتی تو آخرین قدم، به غیر هم نمی رسیم

تموم شدند فاصله ها تو مرز مبهم حضور

گذشتم از روز های دیر، رد شدم از شب های دور

فاصله آغاز سکوت، فاصله بغض واژه هاست

فاصله یعنی من و تو، وقتی که راهمون جداست

فاصله معنی نداره، وقتی سکوت رو میشکنیم

وقتی من از تو میگم و وقتی تو همراه منی

 

گل بیار گل ببر

 

حتي تماشا تاراج تيشه است

ديوار حاشا محتاج ريشه است

دريا به دريا آئينه باشيم

بيش از هميشه بي كينه باشيم

چون بهار ، اي نگار ، بگذر به گلشن

گل بيار ، گل ببار ، اي گل به دامن

اي مه دوباره ، شب گريه بار است

چشم ستاره ، شب زنده دار است

مرهم سرشت است ، اي تيره بختان

بال فرشته است ، گل بر درختان

بال فرشته است ، شاخ درختان

چون بهار ، اي نگار ، بگذر به گلشن

گل بيار ، گل ببار ، اي گل به دامن

 

بی نام و بی نشانم

 

تیر است در قفایم

عشق است روبرویم

بگذار تا بریزد

خون جای آبرویم

در دستهای گرمت

بی نام و بی نشانم

من آسمان ندارم

بیرون از این جهانم

من آسمان ندارم

بی نام و بی نشانم

صدها سخن به دل بود

صد راز در صدایم

یارا چه می توان گفت

در بند تو رهایم

 

در کوی نیک نامان


در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند

گر تو نمی پسندی تغییر ده فضا را


دنیا رو بـا همـه خوب و بــدش

با همــــــه زنـدونیـــای ابــدش

پشت سـر گذاشتنــو رها شــدن

رفتنو سـری تــوی سـرا شــدن

واسشون تو بند دنیـا جا نبـود

دنیـا که جـای پرنـده هـــا نبـود

پشت سر گذشته های بی هدف

پیش رو لشکـر آرزو به صف

تو بهشـــت آرزو گـم نشـــــدن

آدم حســــرت گنــــدم نشــــدن

وقتی مونـــدن تو غبار زندگی

پر کشیـــدن از حصار زندگی

زنده موندن واسشون بهونه بود

زندگـی بــازی بچــه گـونـه بود

یه صدا می خوندشون سمت خدا

بـا سـکوتشــون رسیــدن به صدا



 

من با توام تنها نیاشی

باور نکن تنهاییت را

من در تو پنهانم

تو در من

ازمن به من نزدیکتر تو

ازتو به تو نزدیکتر من

باور نکن تنهاییت را

تا یک دلو یک درد داری

تا در عبور از کوچه ی عشق

بر دوش هم سر می گذاری

دل تاب تنهایی ندارد

باور نکن تنهاییت را

هرجای ای دنیا که باشی

من با توئم تنهای تنها

هرجای ای دنیا که باشی

من با توئم تنهای تنها

من با توئم هر جا که هستی

حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز

با هم در این عالم نباشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز

با هم در این عالم نباشیم

این خانه را بگذار و بگذر

با من بیا تا کعبه ی دل

باور نکن تنهاییت را

من با توئم منزل به منزل

 

باور کن

 

باور کن باور کن تنها ماندی دلا

دردا من دردا تو دردا از عشق ما

باور کن باور کن غربت را غصه را

ای آشنا

باور کن می میری می سوزی در گناه

سرگردان بی سامان بی یاور بی پناه

مرگت را باور کن تنها بی تکیه گاه

ای همصدا

می سوزی می سازی با دردی اینچنین

بی شعله بی آتش بی باور بی یقین

دلها را باور کن باور کن یارا

 

خدا حافظ خداحاقظ

 

بمون با من گل تشنه ، ببین دل بستن آسونه

ولی دل کندن عاشق مثله دل کندن از جونه

چراغ گریه روشن کن ، شب دلشوره و رفتن

کنار این شب زخمی بمون با من ، بمون با من

ببین امشب به یاد تو فقط از گریه می بارم

حلالم کن تو می دونی دل بی طاقتی دارم

تماشا کن صدایی که به دست باد ها دادی

تماشا کن چراغی که به تاریکی فرستادی

میونه رفتن و موندن کنار تو گرفتارم

تن بی سر ، سر بی تن ، نگو دست از تو بردارم

اگه بعد از تو می مونم ، اگه بعد از تو می پوسم

خداحافظ ، خداحافظ ، تو رو با گریه می بوسم

خداحافظ ، خداحافظ

خداحافظ ، خداحافظ

چه آرام

 

چه آرام در خود شکستم ، چه دل تنگ تنها نشستم

نشستم به هوای تو من ، با تو آرام پس از این به خدا

گریه نکن دل بی تاب از بی خبری

شکوه نکن تن رنجور از در به دری

ای وای

با من و دل ، تو بگو چه گذشت ، با دل زار و شکسته ی من

پر بکشد به هوای تو ، تا کی برسد تن خسته ی من

چه سازد ، دلتنگ دیدار ، چه گوید با عکس دیوار

نشیند به هوای تو دل ، تا که باز آی گل گمشده ام

گریه نکن دل بی تاب از بی خبری

شکوه نکن تن رنجور از در به دری

گریه نکن دل بی تاب از بی خبری

شکوه نکن تن رنجور از در به دری

ای وای

چه آرام

با دوست عشق زیباست

 

عشق است و آتش و خون

داغ است و درد دوری

کی می توان نگفتن

کی می توان صبوری

کی می توان نرفتن

گیرم پری نمانده

گیرم که سوختیم و خاکستری نمانده

با دوست عشق زیباست

با یار بی قراری

از دوست درد ماند و از یار یادگاری

گفتی از روز سفر

گفتم از من مگذر

مجنون

لیلا

رفتی بی بال و بی پر

دل دیوانه

 

امروز امیر در میخانه تویی تو

فریادرس این دل دیوانه تویی تو

مرغ دل ما را که به کس راه نگردد

آرام تویی دام تویی دانه تویی تو

آن مهر درخشان که به هر صبح دهد تاب

از روزنه این خانه به کاشانه تویی تو

در کعبه و بتخانه بگشتیم بسی ما

دیدیم که در کعبه و بتخانه تویی تو

 

شعر: حافظ - مولانا

 

شعر: حافظ - مولانا
---------------------------------------

سحر بلبل حكايت با صبا كرد

كه عشق روي گل با ما چه ها كرد

نقاب گل كشيد و زلف سنبل

گره بند قبای غنچه ها كرد

گر از سلطان طمع كردم خطا بود

و از دلبر وفا جستم، جفا كرد

من از بيگانگان هرگز ننالم

كه هر چه كرد با من آشنا كرد

*****

اين جفاي خلق با تو در جهان

گر بداني گنج زر باشد نهان

خلق را با تو از آن بد خو كنند

تا تو را ناچار رو آنسو كنند 

 

 شعر سفر بخیر  ( از - کناب : در کوچه باغهای نیشابور )

 

 


به کجا چنین شتابان؟

 
گون از نسیم پرسید

- دل من گرفته زاین جا

هوس سفر نداری
 
ز غبار این بیابان؟
 
- همه آرزویم اما
 
چه کنم که بسته پایم.


به کجا چنین شتابان؟

 
- به هر آن کجا که باشد
 
به جز این سرا، سرایم
 
- سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
 
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
 
به شکوفه‌ها، به باران
 
برسان سلام ما را
 
 
شعر سفر بخیر - از کتاب کوچه باغهای نیشابور استاد : شفیعی کدکنی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ما فرزندان ایرانیم


شعری :  از زنده یاد عباس یمینی شریف    ( باشد تا یاد آورد دوران کودکی مان را )  

 
ما گل هاي خندانيم
فرزندان ايرانيم

ايران پاك خود را
مانند جان مي دانيم

ما بايد دانا باشيم
هشيار و بينا باشيم

از بهر حفظ ايران
بايد توانا باشيم

آباد باشي اي ايران
آزاد باشي اي ايران

از ما فرزندان خود
دلشاد باشي اي ايران
ارسالی و نوشته شده به رسم یاد ماندگار از شهر ( برانسویک ایالت مین امریکا )

خانه دوست کجاست


 من دلم مي خواهد
 
خانه اي داشته باشم پر دوست
 
کنج هر ديوارش
 
دوستهايم بنشينند آرام
 
گل بگو گل بشنو
 
هرکسي مي خواهد
 
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
 
يک سبد بوي گل سرخ
 
به من هديه کند
 
شرط وارد گشتن
 
شست و شوي دلهاست
 
شرط آن داشتن
 
يک دل بي رنگ و رياست
 
بر درش برگ گلي مي کوبم  
 
روي آن با قلم سبز بهار
 
مي نويسم اي يار
 
خانه ي ما اينجاست
 
تا که سهراب نپرسد ديگر
 
" خانه دوست کجاست؟ "
فريدون   مشيري

نازنین دلبرا

 

         نارنین دلبرا

خيالت دلبرا نازنين يارا

چراغان مي كند خانه ما را

شبانگاهان كه بي تابم براي تو

خوشم با گريه كردن در هواي تو

مي بارد نو به نو ديدگانم

مي جوشد نام از زبانم

باده تلخ غمت هر كه نوشد

كنج غم را كي به شادي مي فروشد

باز هم اين چشم ابري با من است

خانه و فانوس اشكم روشن است

عاشقي در من غزل خوان مي شود

كوچه هاي دل چراغان مي شود

شب‌كه سوزنهان‌شعله‌ريزد‌ به‌جان‌اين‌من‌واين‌شور شيدايي

ديده درياي غم سينه صحراي غم كو دگر تاب شكيبايي

قرار جان از كه جويم

غم دل را با كه گويم

دلبرا از داغ تو لاله گل كرد

هركجا نام تو آمد ناله گل كرد

باده تلخ غمت هركه نوشد

كنج غم را كي به شادي مي فروشد

اشک مهتاب

 

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه ای بودیم در خواب

تو با جامی ربودی ماه از آب

چو نوشیدیم از آن جام گوارا

تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پر از مهتابه امشب

پلنگ کوه ها درخوابه امشب

به هر شاخی دلی سامون گرفته

دل من در تنم بی تابه امشب

دل من در تنم بی تابه امشب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

اثر :  سیاوش کسرایی