عشق است و آتش و خون

داغ است و درد دوری

کی می توان نگفتن

کی می توان صبوری

کی می توان نرفتن

گیرم پری نمانده

گیرم که سوختیم و خاکستری نمانده

با دوست عشق زیباست

با یار بی قراری

از دوست درد ماند و از یار یادگاری

گفتی از روز سفر

گفتم از من مگذر

مجنون

لیلا

رفتی بی بال و بی پر