ساختمان کتابخانه  یک شهر قدیمی  شده بود و تعمیر آن نیز فایده ای نداشت . قرار بر این شد

کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال

میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند .

یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتابخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار واحد

پول بپردازد تا این کار را انجام خواهد داد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی

کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین

فرهنگی و مادی متوجه کتابخانه می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید .

روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده

رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است .

رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان

پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم. روز دیگر،در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها

آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای

کتابخانه  را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند .

 فکر خردمندانه و افراد فداکار میتواند در مواقع اضطرای به کمک ما برسد .