گناه تو اين است كه با خر جماعت طرف شدی
یکی بود یکی نبود،غیر از خدا هیچکس نبود. در یک
چمنزاری خرها و زنبورها زندگی میکردند. روزی از
روزها خری برای خوردن علف به چمنزار میآید و
مشغول خوردن میشود. از قضا گل کوچکی را که
زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره
بود،میکند و زنبور بیچاره که خود را بین دندانهای
خر اسیر و مردنی میبیند، زبان خر را نیش میزند و تا
خر دهان باز میکند او نیز از لای دندانهایش بیرون
میپرد.خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد
میکرد،عر عر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال
میکند. زنبور به کندویشان پناه میبرد. به صدای
عربده خر،ملکه زنبورها از کندو بیرون میآید و حال
و قضیه را میپرسد.خر میگوید: زنبور خاطی شما
زبانم را نیش زده است باید او را بکشم. ملکه
زنبورها به سربازهایش دستور میدهد که زنبور
خاطی را گرفته و پیش او بیاورند.سربازها زنبور
خاطی را پیش ملکه زنبورها میبرند و طفلکی زنبور
شرح میدهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای
خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از
روی دشمنی و عمد نبوده است. ملکه زنبورها وقتی
حقیقت را میفهمد، از خر عذر خواهی میکند و می
گوید: شما بفرمايید من این زنبور را مجازات
میکنم.خر قبول نمیکند و عربده و عرعرش گوش
فلک را کر میکند که نه خیر این زنبور زبانم را نیش
زده است و باید او را بکشم. ملکه زنبورها ناچار
حکم اعدام زنبور را صادر می کند. زنبور با آه و
زاری میگوید:قربان من برای دفاع از جان خودم
زبان خر را نیش زدم.آیا حکم اعدام برایم عادلانه
است؟ ملکه زنبورها با تاسف فراوان میگوید:
می دانم که مرگ حق تو نیست.
اما گناه تو اين است كه با خرجماعت طرف شدی که
زبان نمی فهمند و سزای کسی که با خر طرف شود
همین است.
احمد انصاری گیلانی