مرد جوان و كشاورز
مرد جوان و كشاورز
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود. كشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را آزاد مي كنم اگر توانستي دم يكي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول كرد.
گاو اولی که بزرگترين بود از طویله بیرون آمد . باور كردني نبود بزرگ ترين و خشمگين ترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي كوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت.
دومين گاو که از در طويله خارج شد كوچك تر بود . گاوي كوچك تر از قبلي كه با سرعت حركت كرد. جوان پيش خودش گفت: منطق مي گويد اين را ولش كنم چون گاو بعدي كوچك تر است و اين ارزش جنگيدن ندارد.
سومين گاو نیز از هم طویله خارج شد و همان طور كه فكر مي كرد ضعيف ترين و كوچك ترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود.
پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد...
اما گاو دم نداشت!
نتيجه : زندگي پر از ارزش هاي دست يافتني است اما اگر به آن ها
اجازه رد شدن بدهيم ممكن است كه ديگر هيچ وقت نصيبمان نشود.
براي همين سعي كن كه هميشه اولين شانس را بربايي
احمد انصاری گیلانی