ایمان
ایمان
مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود ، به خدا اعتقادی نداشت او چیز هایی را که درباره خداوند و مذهب می شنید مسخره می کرد .
شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهش رفت . چراغ خاموش بود ولی ماه می تابید و همین برای شنا کافی بود .
مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود .
ناگهان ، سایه بدنش را همچون نوری گذرا بر روی دیوار مشاهده کرد . احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت . از پله هاپایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد .
آب استخر برای تعمیر خالی شده بود !
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 12:40 توسط احمد انصاری گیلانی
|
احمد انصاری گیلانی